<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="yes" ?>
<?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">
<id>http://lalehrokhana.ParsiBlog.com</id>
	<title mode="escaped" type="text">گروه تفحص سيره شهدا</title>
	<link href="http://lalehrokhana.ParsiBlog.com" rel="alternate" type="text/html"/>
	<generator uri="http://www.ParsiBlog.com" version="3.50">ParsiBlog.com ATOM Generator</generator>
	<updated>Fri, 18 May 2012 20:04:31 GMT</updated>
	<author><name>گروه تفحص سيره شهدا</name></author>

	<openSearch:totalResults>1</openSearch:totalResults>
	<openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex>
	<openSearch:itemsPerPage>1</openSearch:itemsPerPage>

<entry>
<id>tag:lalehrokhana.ParsiBlog.com/Posts/1/%d8%a8%d9%87+%d9%86%d8%a7%d9%85+%d8%ae%d8%af%d8%a7/</id>
<updated>Tue, 04 Oct 2005 17:34:00 GMT</updated>
<title type="text">به نام خدا</title>
<content type="text/html" xml:base="Http://Modir.ParsiBlog.com" xml:space="preserve">&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;نحوه شهادت&lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN&gt;سردار&lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN&gt;شهيد محمود&lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN&gt;ستوده&lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN&gt;اززبان&lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;همرزم شهيد&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;&lt;SPAN&gt;:&lt;/SPAN&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;من وقتي به ذهنم مرور ميکنم مي بينم خاطره خيلي زياد است اگر بخواهم از چهار شبانه روز محاصره شهيد جاويدي در عمليات ولفجر 2 بگويم که گفته هاي من مبتني از شنيده هاي بي سيم از ايشان است اما چيزي که براي خود من اتفاق افتاده در عمليات بدر بود عمليات بدر وقتي اغاز شد نيروهاي لشکر المهدي قرار بود به وسيله هليکوپتر ترابري شوند وادامه عمليات را به سمت ناصريه ادامه دهند وپيشروي کنند اما به دليل فشار سنگين دشمن که در آن منطقه به وجود آورده بود عملا اين کار ميسر نشد ولشکر المهدي از طريق زمين وارد عمل شد جناح &lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;سمت راست عمليات را به لشکر المهدي سپردند. ساعت 3 بعد از نصف شب خط راتحويل گرفتيم گردانهاي کميل و فجر همان شب رفتند و خط لشکر 17 علي ابن ابي طالب را تحويل گرفتند ودر آنجا ماندند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 325px; HEIGHT: 424px&quot; height=874 src=&quot;http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/lalehrokhan/Image-07.jpg&quot; width=693 border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;با طلوع آفتاب ساعت 6 صبح تاکهاي دشمن در جناح سمت راست شروع کردند به پاتک ودقيقا تا لب کانالي که نيروهاي ما آنجا بودند پيشروي کردند. &lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;2 ساعت طول کشيد يعني تا ساعت 8 نبرد سنگيني به وجود آمد يعني تا خاکريزي که نيروهاي المهدي در آن پدافند ميکردند يک خاکريز بود . يک کانال نفر ويک کانال ضد تانک . درهمان مرحله اول دراثر شدت شليک گلوله هاي تانک آن خاکريز صاف شد و خاکريز دفاعي وجود نداشت وهمه نيروها مجبور شدند وارد کانال نفر شوند ساعت 10 صبح بود که تانکهاي عراق مجددا&quot; حملات خود را آغاز کردند وتانکهاي دشمن چسبيده به هم باتمام شدت مي آمدند. 400 دستگاه تانک در يک محدوده بسيار کم قريب به سه کيلومتر مي آمدند. آنقدر شليک مي کردند که تانکهايي که صبح آمده بودند و درکانال قرار گرفته بودند را نيز مورد هدف قرار مي دادند وتانکهاي خودشان رامنهدم مي کردند. به هرحال آمدند جلو و جنگ با نارنجک شروع شد و عراقيها آن سوي کانال بودند و نيروهاي مااين طرف کانال بودند . حداکثر فاصله مابا آنها 20 متربود وجنگ فقط با نارنجک بود و کسي نمي توانست بلند شود وبيايد با آرپي جي حمله کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;از يک طرف هم خاکريزي نبود و پشتيباني مشکل بود وآمبولانس نمي توانست بيايد ومجروح ها را تخليه کند.مهمات در سنگرما زياد بود اما باز هم نياز به مهمات بود و اين در زمان جنگ بسيار در روحيه رزمندگان موثر است . به لطف خدا اين پاتک هم دفع شد اما واقعا شوخي نبود اين نيرويي که دشمن وارد منطقه کرده بود تا جناح راست رابشکند وبه داخل نفوذ کند و دوگردان فجروکميل لشکر المهدي که مي خواستند آنجا مقاومت کنند واقعا خيلي سخت بود و در آنجا بود که شهيد جليل اسلامي به شهادت رسيد .&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 325px; HEIGHT: 295px&quot; height=520 src=&quot;http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/arshian/Image-04.jpg&quot; width=649 border=0&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;ظهر بود وقرارگاه جلسه اي گذاشته بود . شهيد حاج محمود ستوده رفتند براي شرکت در جلسه که اگردشمن مجددا حمله کرد تدابير لازم انديشيده شود که شب لودرها و بلدوزرها بيايند و خاکريز را ترميم کنند تابتوانيم دفاع کنيم .آتش هم سنگين بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;حاج محمود نزديک ساعت 2 ظهر بود که ازقرارگاه آمد . وقتي آمد مادر کنار يک تل که يک طرف آن هوربود نشسته بوديم . آتش سنگيني بود و اينجا مقر فرماندهي المهدي بود وما ازشدت سنگيني آتش به خاکريز چسبيده بوديم به صورتي که ديگ غذا راآورده بودند و گرسنه بوديم ودر فاصله 15 متري ما بود وکسي جرات نداشت به ديگ غذا نزديک شود. واقعيت اين بود که هرکس بلند مي شد ترکش به او اصابت مي کرد .&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;يکي از بچه هاي اطلاعات بلند شد و گفت زشت است که همه گرسنه باشند. تا برخاست يک ترکش به کمر او اصابت کرد و نشست.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;حاج محمود در اين وضعيت به علت سنگيني آتش رو کرد به حاج اسدي و گفت اينجا آتش سنگين است و ما نميتوانيم عمليات را اداره کنيم . درراه که مي آمد يک سنگرعراقي به چشمش خورده بود که خالي بود. انجا تقريبا احساس کردم آتش سبک تراست و گفتيم برويم آنجا . حاج محمود رو به من کرد وگفت: صالح غذا خوردي؟ گفتم خير. گفت غذا داري؟ گفتم آره . اونجا ديگ غذا است کسي نمي تواند برود وغذا را بياورد . گفت اگر توانستي غذا را براي ما بياور و بادستش اشاره کرد و گفت به سمت آن سنگر.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;ايشان فرمانده ما بودند ومابايد اطاعت مي کرديم . دستور داده بود وما فرمان ايشان را روي چشم مي گذاشتيم و لذت مي برديم که دستور فرماندهمان را اجرا کنيم .&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;يکي از دوستان سوار ماشين شد ودور زد . در همين حين ما دو تا از ظرفهاي يکبار مصرف را برداشتيم وسر ديگ غذا را سريع پرت&lt;SPAN&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;کرديم کنار و دو تا ظرف را زديم زير برنج پرشد و عقب ماشين سوار شديم و رفتيم به طرف ستگر وآنجا نشستيم و مشغول غذا خوردن شدند. دو تا ظرف غذارا 10 نفر خوردند . شدت درگيري و شدت جنگ واتش طوري بود که پاهايمان برهنه بود و فرصت پوشيدن گفش را نداشتيم . در آنجا نشستيم ووضعيت خط رابررسي کرديم و قرار شد گردان ابوذر بيايد وجايگزين گردان فجروکميل شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;دنبال شهيد رفيعي مي گشتيم . چون مسئول عمليات زخمي شده بود و جانشين ايشان هم زخمي شده بود . ليشان هم جانشين عمليات بود . کم کم جمعمان داشت جمع ميشد . شهيد رفيعي رسيد شهيد فرخي هم رسيد. يک مخابراتي داشتيم به نام شهيد روغنيان وبا اودرسنگر 10 نفربوديم . دشمن متوجه ترددما شد .&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;مادرحال تدبيربوديم که گردان ابوذر را که آن سوي آب بودبرسانيم وآن نيروهايي را که جواب دو پاتک سنگين دشمن را داده بودند عوض کنيم . درست در همين شرايط پاتک سنگين دشمن دوباره شروع شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;SPAN&gt;آنها هرنيرويي هرجا بود آورده بودند وبا هليکوپتر از بالا هدايتشان مي کردند . از پايين هم لودر افتاده بود جلو که بيايد وکانال ضد تانک راپر کند وتانکها را عبور دهد . ساعت 3 عصربود که شدت درگيري آنقدر زيادبود که از خط هيچ چيز جزخاک ودود مشاهده نمي شد . توي اين لحظه در سنگر نشسته بوديم ومنتظر زسيدن گردان ابوذر بوديم که حاج عبدالله محسني نيا قايقها را حرکت داده بود . يک صداي تير مستقيم تانک راشنيديم . حاج محمود ستوده گفت &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;فکر کنم موقعيتمان لو رفته است&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN&gt; . &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;اما ديگر فرصت نشد . يعني همين عبارت از زبان اين شهيد بزرگوارگفته شد و...&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;بلند شدم که ازدر سنگربه بيرون بيايم . تمام سنگررا خاک ودود گرفته بود . سرمن به يک آهني اصابت کردو شکست واحساس کردم که قادربه راه رفتن نيستم وراه عبوري هم نيست. 5 مرتبه سرمن به اين تير آهن اصابت کرد . آهن کج شده بود وجلوي درب سنگرمسدود شده بود لحظه اي که گرد وخاک نشست توي اين سنگر اتفاقي که افتاده بود باورکردني نبود.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;SPAN&gt;رديف کساني که آن طرف نشسته بودند شهيد حاج محمود ستوده شهيد فرخي وشهيد جلال کوشا بود . من نگاه کردم به جايي که شهيد کرامت ايرلو نشسته بودند. هيچ اثري ازاو &lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;نبود . بالاي سرم رانگاه کردم ديدم که شهيد ايرلو رفته ميان تير آهنها قرار گرفته است . روي سنگر نگاه کردم . چهره اي بود که درآن استخواني نمانده بود وروي زمين افتاده بود . وقتي چهره راکاملا بررسي کردم ديدم کرامت رفيعي است . خوني که کف سنگرريخته بود پاي مرا مي لغزاند ودر آن لحظه من ديگر در حالت طبيعي خود نبودم و آنجا تنها مانده بودم . &lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;بي سيم صداميزد اسد اسد . روي لباسهايم پر از تکه هاي خون اين عزيزان بود . پيشاني حاج محمود را بوسيدم و نميدانم ديگر چه پيش آمد. &lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/div&gt;</content>
<link href="http://lalehrokhana.ParsiBlog.com/Posts/1/%d8%a8%d9%87+%d9%86%d8%a7%d9%85+%d8%ae%d8%af%d8%a7/" title="به نام خدا" type="text/html" />
<author><name>گروه تفحص سيره شهدا</name></author>
</entry>

</feed>
